امروز جدی ترین ، انکار ناپذیر ترین و واقعی ترین روز زندگی تو و بزرگترین، پر افتخارترین و دوست داشتنی ترین روز زندگی من است، تولد تو
پنجاه و هفت ، هفتاد و هفت، نود و هفت است، هر کدام از اینها بیست سال با دیگری فاصله دارند، جالب نیست!
همیشه فکر میکردم دخترهای زیادی در اطراف دنیا زندگی میکنند و قرار نیست که کسی را که محدوده جغرافیایی به من تحمیل کرده حتی اگر دوست داشتنی باشد دوست داشته باشم، این نوع نتیجه گیری در زندگی من خیلی اثر گذاشت و سریع جدا شدن از هر کس با او آشنا میشدم یکی از همین تاثیرها بود، نمیخواستم دست و پا بسته و اسیر شوم . ترجیح میدادم شرایط را اسیر خود کنم.
دوست داشتم امروز کنار من باشی و نبودی، اینکه چه کسانی در مهمانی تو بودند نمیدانستم، لذت، شادی و خشم کنار هم لحظه های عجیبی را میسازند.
از مدت ها پیش به فکر هدیه برای تو بودم، اما همیشه در هدیه دادن و هدیه گرفتن مشکل داشتم. اما چند روز پیش به این فکر افتادم که به شکلی غیر مستقیم بگویم که چه حسی به تو دارم.
کتاب داستان خرسهای پاندا جمله ای داشت که میتوانست اشاره ای به این حس داشته باشد. پس یک نسخه از آن و یک جلد نویس که تقریباً مستقیم میگفت که دوستت دارم.
روز اول که صحبت کردیم پرسیدم چه موسیقی دوست داری ، گفتی Guns`n`roses و من دو قطعه از این گروه را دوست داشتم november rain و don't cry به ذهنم رسید که فصل مشترکمان را داخل دی وی دی کپی کنم، همچنین ده فیلم از کیشلوفسکی Dekalog که مجموعه فیلم های مورد علاقه خودم بود و تو را با فضای سرد ذهنم آشنا میکرد.
از کادو پیچ کردن با کاغذهای الکی خوش بدم می آید پس همه اینها را در کاغذی قدیمی و بی رنگ پیچیدم و با تکه ای کاموا گره زدم. در انتظار چند روز آینده که ببینمت. همراه خشمی که برخاسته از این بود که امروز میخواستم کنار هم باشیم و تو نبودی.
جلد نویس:
هیچ چیز از آن انسان نیست
نه قدرتش
نه ضعفش
نه دلش....
1397/9/22
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 4:31