گفت : "استاد ، پریا غیبت داشت زنگ زدم به رومینا گفتم بین 11 تا 12 اگر میتونه بیاد"
گفتم: چرا به رومینا زنگ زدید؟ رومینا نمیاد ، حالش خوب نیست.
گفت : گفتم حتماً خوشحال میشید!!
گفتم : خانم مگه قرارِ جشن برگزار کنیم که خوشحال بشیم!! با اون حالش شب دیر خوابیده، صبح زنگ زدید از خواب بیدارش کردید که بیا کلاس! نه خانم نمیاد ، جایگزین کنید.
مطمئن بودم که نمیای، اصلا نمیخواستم بیای، با اینکه سخت دلتنگ توام اما میخواستم استراحت کنی، ساعت 12 را که رد کرد خیالم راحت شد که پیش بینی ام درست بود.
کلاسها برگزار شد و شب به خانه آمدم، رابطه من با تو رابطه عجیبی است داشتم کتاب میخواندم فکر تو عجیب همه وجودم را گرفت سرم را بالا بردم ، ساعت 12:20 شب بود و کمتر از چند دقیقه ساعت 12:26 دقیقه نیمه شب صدای اس ام اس تو آمد. داخل تلگرام: "واتس اپ نمیاید؟
چطور سکوت من را میخوانی!؟ فقط بگو چطور که هر بار که خیلی میخواستمت آمدی، هر بار در ذهنم چیزی بود که در سکوت میگفتم تو میخوانی و بلند میگویی، چطور میشود همچین زنی را دوست نداشت!!
واتس اپ را باز کردم، صدای اس ام اس ، زنگ و تلگرام تو با بقیه متفاوت است اما واتس آپ نه ، برای همین متوجه نشده بودم که پیغام دادی ، پیغام ظهر بود. ناراحت بودی از اینکه نیامده بودی و نگران از اینکه من از نیامدنت ناراحت شده باشم،
از ندیدنت ناراحت شدم اما از نیامدنت نه .
با هم کمی چت کردیم، و من منتظر بهانه ای که صحبت کنیم، بعد از مکالمه آن روز دلتنگ صدایت هم میشوم . قرار شد فردا زنگ بزنی.
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور