خرید بک لینک

درباره سایت

1397/11/27

امکانات وب

بعد از تموم شدن کلاس ها دم غروب بود، فقط خودم رو به ماشین رسوندم، حتی حال ِ رانندگی نداشتم، ماشین آخر یک کوچه بن بست خلوت پارک بود، کنار خونه ای که اگر روزی کنارم بودی میگم داستانش چیه. فقط نشستم توی ماشین و دو ساعتی اونجا بودم. به این چند روز گذشته و امروز فکر میکردم، به آدمی که من نیستم، پر از خشم، پر از بی جانی.

از طرفی نمیخوام بیام آموزشگاه، تو رو در نقش هنرجو دیدن عذاب آورِ، از طرفی تنها راهی که تو رو ببینم همینه. شاید باید با هم حرف بزنیم.

این هفته هر شب کمتر از 3 ساعت خوابیدم، نزدیک پنج صبح تا قبل از هشت اونم بیدار شدن با کابوس.
امروز وقتی که اومدی، تو هم حال خوشی نداشتی، میتونستم کاری کنم که مثل همیشه بخندی، اما بی حال تر از این ها بودم، هر بار نگاهت میکردم، یاد لحظه به لحظه آنلاین شدنت توی واتس اپ می افتادم که به من ربطی نداشت، وقتی گفتی که این هفته حالت خوب نبود و اصلاً نتونستی تمرین کنی، تنها فکر امید دهنده ای که اومد به ذهنم این بود که شاید روزهای آخر یک ارتباط باشه، نمیدونم شاید با این فکر فقط خودم رو تسکین میدادم، شاید هم یک امیدواری، گفتی همش خونه بودی ، خودم میدونم خانم، چون همش توی واتس اپ آنلاین بودی، از صبح تا ساعت چهار و نیم صبح روز بعدش تقریباً بدون وقفه. فکر کردم گریه کردی ازت پرسیدم گفتی نه ، باز هم نمیدونم شاید هم کرده باشی ، در حال حاضر من مرد رابطه تو نیستم، پس مسئولیتی ندارم ، تنها مسئولیتم نسبت به دوست داشتنم نسبت به تو ست.

اصلاً حواسم به تمرینت نبود، همه این فکرها از ذهنم میگذشت. هفته بعد این مراسم ولنتاین ِ که من اصلا ً نمیفهممش ، مثل همه مراسم های مسخره دیگه. اما باید میدونستم که تو چیکار میخوای بکنی، برای همین چالش دو ساعت سه آهنگ رو همون لحظه اختراع کردم، که هفته بعد ، بعد از کلاس هر چهل و پنج دقیقه یک آهنگ برای همه هنرجو ها، در واقع میخواستم دو کار کنم ، اول اینکه ببینم خونه هستی یا نه، دوم اینکه سعی خودم رو بکنم برای نگه داشتنت توی خونه، اگر چالش ساعت شش شروع میشد، تا هشت طول میکشید، این همون زمان طلایی میتونه باشه. وقتی کمی فکر کردی و گفتی پنج شنبه هفته بعد (ولنتاین) نیستی، نتونستم خودم رو کنترل کنم بلند شدم و خود رو به دورترین نقطه از تو، به گوشه کلاس رسوندم، میخواستم از خودم دور باشم ، شاید باید با هم حرف بزنیم.
هیچ چیز و هیچ کسی در دنیا نمیتونه به این اندازه ناراحتم کنه، دلیل اینه که هیچ چیز و هیچ کس به اندازه تو برای من جدی و مهم نیست.

موقع رفتن گفتم "مراقب خودت باش"، با لحنی که در واقع داشت میگفت تو بیشتر اوضاع تو بد تر از من هستش، گفتی "شما هم همینطور"، نتونستم جلوی پوزخندم رو بگیرم، زیر لب گفتم شما هم همینطور رو خوب اومدی ، وقتی در رو بستی گفتم ، دردم از یار است و درمان نیز هم.

وقتی رفتی پایین دوباره اون حس دور شدنت همه وجودم را گرفت، کلاس را ول کردم و از پله ها اومدم پایین و آروم پشت سرت اومدم، فقط این لحظه های خارج از کلاس رو دوست دارم. از پشت نمیشد تشخیص داد که داری با تلفن حرف میزنی یا نه ، اما تصورم این بود. وقتی از خیابون رد شدی و رفتی میخواستم همونجا بمونم و برنگردم کلاس ، اما دو کلاس دیگه مونده بود.

بعد از تموم شدن کلاس ها دم غروب بود، فقط خودم رو به ماشین رسوندم، حتی حال ِ رانندگی نداشتم، ماشین آخر یک کوچه بن بست خلوت پارک بود، کنار خونه ای که اگر روزی کنارم بودی میگم داستانش چیه. فقط نشستم توی ماشین و دو ساعتی اونجا بودم. به این چند روز گذشته و امروز فکر میکردم، به آدمی که من نیستم. منی بدون تو، مگر مرگ غیر از این است، مگر زندگی غیر از توست!!

شاید باید با هم حرف بزنیم.



برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 4:31

صفحه بندی