چند روز از تولدت گذشته و شنبه به جای پنجشبه آمدی. وقتی میبینمت خوشحال ترین مرد دنیا هستم و البته امروز عصبانی، برای اینکه میخواستم روز تولدت کنار فقط من باشی، توقع بی جایی است چون در رابطه نیستم ، اما میخواستم.
پس مساله غیبت ها را پیش کشیدم ، تقریباً دعوات کردم که چرا انقدر غیبت داری و اگر قرار است که همینطور غیبت کنی بهتر است کلاس را ختم کنیم. گفتی از این به بعد غیبت نمیکنم و به ترتیب سر کلاس می آیم.
ته چشمت اشک جمع شده بود و من میخواستم بغلت کنم، مبارزه ای که با خودم دارم برای بغل نکردنت مثال زدنی است تا حد کشتن جلوی خودم را میگیرم.
لحظه آخر کلاس که میخواستی بروی ، دست در کیف کردم و هدیه کوچک بی رنگ را بهت دادم با این امید که با خواندن جلد نوشت بدانی حس من چیست ، که بدانی دوستت دارم.
- تولدت مبارک
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 4:31