امشب وقتی رسیدم خونه سر تا پا خیس بودم، سردی برف تا مغز استخونم رسیده بود، به بی حسی که به بدنم میداد نیاز داشتم ، تک تک اسم هایی که توی واتس آپت دیدم نقش پُتک رو داشتن و مغز من نقش سندان.
وقتی از آموزشگاه اومدم بیرون رفتم توی اون مرکز خرید دوم، که بعد از کوچه شماست. یک کافه متروکه آخرش بود، مردی که کنار کافه ایستاده بود گفت: "خیلی وقته بسته شده". نمیخواستم برم کافه، به هوای اینکه نزدیکت باشم اومدم بودم. زدم بیرون و راه افتادم . توی مسیر به اون سی دقیقه فکر میکردم.
امروز برنامه خوبی چیدیم ، اینکه وقتی راه افتادی بهم اس ام اس بدی ، خیلی خوب بود اما اینکه همه برنامه های آموزشگاه به هم ریخته بود و باز مجبور شدی نیم ساعت بیرون بشینی باعث شد مطمئن بشم که ما خداوندگار برنامه ریزی هستیم، (دفعه بعد حتی 1 دقیقه هم نمیگذارم بیرون بنشینی).
وقتی داشتم به ثمیلا مباحث گام شناسی رو میگفتم تو توی ذهنم بودی ، مبحث فواصل بود که یک بخشی از فواصل تونال هستند و یه بخشی مُدال ، اون هایی که مُدال هستند تغییر پذیرند و تونال ها شخصیت ثابتی دارند. من نسبت به تو فاصله ثابتی دارم ، این فاصله رو حفظ کردم. با اینکه میخوان یونیسون باشیم نسبت به هم ، میدونی توی موسیقی فواصل یونیسون هیچ فاصله ای با هم ندارند . هر دو روی یک نقطه هستند. این همان چیزی است که در مورد تو و خودم میخواهم.
وقتی از در وارد شدی من برای بیست و ششمین بار بود که مطمئن میشدم هیچ موجودی زنانه تر و زیباتر از تو نیست.
میدونی وقتی آرایش نمیکنی چقدر دلنشین تر میشی؟ نمیخواستم چشم ازت بردارم و تقریباً این کار رو هم نکردم. فقط سعی میکردم حواس تو رو به تمرین پرت کنم که فرصت کنم نگاهت کنم. میتونم این کار رو هزار سال ادامه بدم بدون خستگی.
وقتی گفتی ساعت 4 باید بری کلی سوال توی ذهنم اومد. امروز پنج شنبه ست یعنی کجا میخواد بره!
این هفته و هفته بعد امتحان داری ، گفتی برنامه امتحانیم رو بفرستم ، گفتم آره بد نیست یه بازگشت به گذشته داشته باشم. (در واقع منظورم این بود که آره معلومه وقتی از تو پیغامی میاد آروم میگیرم) ، تمرین هم نکرده بودی که مهم نبود برام. چون انقدر باهوش هستی که به موقعش بهت فشار بیارم و خروجی که میخوام بگیرم پس ترجیح دادم رفع اشکال تمرین کنیم و بدون اینکه بفهمی نگاهت کنم .
اما
یک لحظه از امروز رو خیلی دوست داشتم ، وقتی اومدم بالاسرت که یه تیکه از تمرین رو بزنم و تو نگاه کنی، گاهی نزدیکت میشم که عطر زنونت رو نفس بکشم. آروم نزدیک شدم و نفس کشیدم. دستم داشت تمرین رو میزد اما نه میشنیدمش نه حواسم بهش بود، تمام اون لحظه رومینا_یی رو تصور کردم که توی بغلم دراز کشیده و صورتم موهاش رو لمس میکنه و همین عطر زنونه ای که آدم میخواد تصاحبش کنه تمام وجود مردونه آدم رو بیدار میکنه. میدونی کی به خودم اومدم؟ وقتی که سرت رو بردی جلو که دستم رو ببینی و موهات ریخت روی دستم.
هر روز یک نقطه اوج داره و این لحظه که موهای نرم و ابریشمیت روی دستم بود نقطه اوج امروز من.
اما امروز ساعت 4 کجا باید بری؟ میدونم که خیلی توی واتس آپ آنلاین میشی خیلی زیاد، پس همون لحظه به نظرم رسید که خودم رو یک خنگ ِ کودن نشون بدم. ازت پرسیدم، رومینا؟ من یه سوال واتس آپی دارم؟ اون بخشی که اون وسط واتس آپ هستش دقیقاً چیه؟ (کدوم وسط!!!)
و وقتی واتس آپت رو باز کردی که بهم بگی کدوم رو میگم! لحظه ای که اسمها رو اونجا دیدم، اسمهایی که نمیخوام دوباره تکرارشون کنم .
با خودم گفتم حتماً اشتباه دیدم، برای همین سوالم رو تکرار کردم و گفتم فکر کنم اصلاً برای تو اون بخش رو نداره !! دوباره بازش کردی که نشونم بدی و دوباره دیدم ، حس کسی رو داشتم که روی بلندی ایستاده و چشماش سیاهی میره، نمیدونم چطور جمله هام رو تموم کردم . بقیه اش رو یادم نیست ...
نگه داشتنت بی فایده بود، فقط یادمه به ساعت نگاه میکردم راس ساعت 4 بهت گفتم . کلاس تمومه
وقتی رفتی بیرون اومدم از پنجره بیرون رو دیدم هوا نیمه تاریک بود و برف می اومد و زمین لیز بود. پالتوم رو پوشیدم و از پله ها دویدم پایین، نمیدونم چرا نگرانت بودم. برای زمین لیز! نیمه تاریکی هوا! یا ...!
با فاصله پشت سرت اومدم تا اون چند ده متر رو رفتی و بعدش رفتی اونطرف خیابون. شاید نیاز داشتم چند دقیقه دیگه نزدیکم باشی و برگشتم تا چند تا کلاس آخر رو تموم کنم.
راستی هیچ ساعتی هم جا نمونده بود. فقط میخواستم مطمئن بشم که رسیدی خونه.
کلاسها تموم شد ، وقتی از آموزشگاه اومدم بیرون رفتم توی اون مرکز خرید دوم، که بعد از کوچه شماست. دیدم کافه بسته است، مردی که کنار کافه ایستاده بود گفت: "خیلی وقته بسته شده". نمیخواستم برم کافه، به هوای اینکه نزدیکت باشم اومدم بودم. زدم بیرون و راه افتادم . توی مسیر به اون سی دقیقه فکر میکردم.
الان که دارم چند خط آخر رو مینوسیم ، خیسی برف خشک شده ، اما ای کاش هنوز بی حس بودم، ساعتهاست با خودم خلوت کردم و دارم تو رو نگاه میکنم ، نیمه شبه تو آنلاین هستی هنوز، هنوز تک تک اسم هایی که توی واتس آپت دیدم نقش پُتک دارند و مغز من نقش سندان.
1397/10/13

برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور