قبل از خواب کتاب رو از توی کمد برداشتم و توی کیف گذاشتم چند ماه نگه داشته بودمش ، از اولش هم برای تو گرفته بودم، برای همین توی کتابخانه نگذاشته بودمش ، مثل اینکه هر چیز که مربوط به تو هستش باید یک جایی پنهانش کنم که چشم هیچ کس بهش نیافته. صبح که بیدار شدم موقع دوش گرفتن ، قهوه خوردن ، توی مسیر به این فکر میکردم که با کدوم قطعه شروع کنی!
کلاس ها شروع شد من با هر کدوم از هنرجوها کار میکردم پس ِ ذهنم این بود که کدوم قطعه! برنامه ریزی برای تو کار ِ سختی نیست چون جزئی از خودم میدونمت، اما در عین حال هم سختِ چون دقیقاً مهم ترین بخش شخصیتت نقطه مخالف من هست و اون زنانگیِ بی حد و مرزت است.
بین کلاس ِ مهکامه بود که اس ام اس ت رسید. (وقتی اس ام اس میاد چک نمیکنم اما صدای زنگ اس ام اس تو متفاوت ِ برای همین بازش کردم) پرسیدی که منشی جواب نمیده نمیدونی کی بیای. رفتم برنامه کلاسی رو نگاه کردم، با اینکه میخواستم آخر وقت بیای اما بین ساعت سه تا پنج خالی بود دو نفر غیبت داشتن، پس بهترین وقت بود. بهت زنگ زدم و تمام.
همچنان فکر میکردم کدوم قطعه ! ساعت سه کلاس شادی رو تمام کردم ، از الان به بعد هر یک دقیقه یک ساعت میگذره پس لپ تاپ رو باز کردم و فیلم گفتگو با ریچارد رورتی درباره روشنفکری در دنیای مدرن بود ببینم، روشنفکر کلمه خیلی بی هویتی هست به هر شکلی در میاد، خودِ ما توی صد سال اخیر روشنفکر به معنی واقعی کلمه به اندازه انگشتهای دست داشتیم، روشنفکر به معنی پراتیک کلمه وگرنه امروز هر روزنامه نگاری اسم خودش رو روشنفکر میگذاره. برای روشنفکر تعریف مطلقی نمییشه اظهار کرد به این دلیل که اگر تعریف مطلق ارائه بدی معنی ذاتی روشنفکر از بین میره که مطلق گرا نیست، اما میشه به ویژگیهای روشنفکری اشاره کرد، اول اینکه دید انتقادی داشته باشه اما لزوماً این نقد منفی نباشه، دوم اینکه ارتباطاتِ مخالف و موافق دیسکورس های مختلف رو پیدا کنه و بتونه با مستحکم کردن ، انحلال یا انقراض این حلقه ها مدار گفتمان جدیدی رو ایجاد کنه. یک نکته مهم اینکه روی احساسات انسانی تعصب نداشته باشه، چند وقت پیش یک آقایی از همین روزنامه نگارهای به ظاهر روشن فکر یک روزی در یک جایی گفت که " فردوسی ایجاد کننده زبان فارسی امروز هست و اگر فردوسی نبود زبان فارسی هم از بین رفته بود ، در شاهنامه یک کلمه عربی نیست" من دیدم در حال چرت گفتن ِ ، چون معلوم بود حتی لای شاهنامه رو هم باز نکرده، بهش گفتم چرا تعصب ِ بی خود برای چیزی که حتی نمیدونی داری!! وقتی در داستان اشکبوس و رستم فردوسی میگه:
چو سوفارش آمد به پهنای گوش
ز چرم گوزنان برآمد خروش
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک گفت احسن ملک گفت زه
توی همین دو بیت حداقل چهار تا کلمه عربی هست. گفتم شما دستور زبان پهلوی رو میدونی؟ میدونید اگر زبان عربی وارد زبان فارسی نشده بود حافظ و سعدی و مولانا و غیره به وجود نمی آمدند!
نمیخونند نمیدونند فقط مبالغه ، این ذهن رو بسته نگه میداره، اشکال کارِ ما توی همین پذیرفتن گذشته با چشم بسته ست.
تا پلی کردم در باز شد تو اومدی، تا چشمم بهت افتاد اولین حسی که گرفتم ازت این بود mariage d amour، با همین قطعه شروع میکنم.
عطرت رو عوض کرده بودی اما عطر زنونه ت هنوز غالب ِ ، همون عطری هیچ جای دنیا نیست و همانی که من رو گرفتار کرد ، همان که گرفتارم میکند، همانی که گرفتارش خواهم بود، گفتی رفتی پیانو ها را دیدی، عکسش هم برای من آوردی، خب اگر قرار بود که بری ببینی چرا جدول بهت دادم! قرار نشده هی بری اینطرف و اون طرف دنبال ِ پیانو، اگر قرار به این باشه که من زنگ میزنم یه پیانو خوب برات میارند درِ خانه، البته این کار را نمیکنم که شبهه پورسانت بازی ها پیش نیاد.
با خودم گفتم رفته تو انبار پیانو، حداقل میگفتی با هم میرفتیم اینطوری خیال من هم راحت تر بود.
تمرین کردیم و حرف زدیم و من از تکنیک خندون ِ تو استفاده کردم و تماشات کردم و لذت ِ دنیا رو بردم.
وقتی میخواستی اندازه دستت رو نشون بدی برای اینکه اون دو تا نت رو نمیتونستی بزنی و دستت رو روی دستم گذاشتی، این نقطه اوج ِ امروزِ من بود. میخواستم دستت رو بگیرم اما ، امان از مسئولیت تدریس. ای کاش بیرون از کلاس این کار رو کرده بودی. اگر اون روز بهت گفتم بریم کتاب رو سیمی کنیم میتونستیم بیرون از کلاس باشیم. اگر با هم میرفتیم برای پیانو بیرون از کلاس بودیم.
اگر همینطور بخواد ادامه پیدا کنه، من دیگه آموزشگاه نمی آم که بتونم بیرون از کلاس بهت بگم چه حسی بهت دارم.
شاید هم نباید بگم، حتی بیرون از کلاس، به هزار و یک دلیل.
به جای نیم ساعت یک ساعت و نیم سر کلاس بودیم، تا هنرجوی بعدی رسید. بعد از تو پنجره کلاس رو باز میکنم تا بوی تو توی کلاس نمونه.
اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه دیدم هنوز اونجا ایستادی، منشی دنبال شکم چرانی با نون خامه ای بود، من میخواستم از پنجره رفتنت رو ببینم. ، منشی کارتت رو امضا کرد و بهت گفت برای جا به جایی ساعت کلاس توی واتس آپ پیام بده، (به خودم زنگ بزن ولش کن) از در رفتی بیرون و من پشت پنجره منتظر موندم ، به زیر پنجره رسیدی ، داشتی با موبایلت کار میکردی ، به نظرم یه شماره میگرفتی!! اسمهای داخل موبایلت جلوی چشمم می اومد و این سوال که تو بعد از کلاس به محض اینکه بیرون میری با کی تماس میگیری! همه توی آشپزخونه جمع بودند هی میگفتند استاد از این نون خامه ای ها بفرمایید ، میان این صداهای شاد به خیابون خیره شده بودم، صداها رو نمیشنیدم، آرام آرام به ته آب میروم، به سوی ترس، به سوی خشم...
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور